گاهی خیال میکنم من یک آسمان نیمهابریام…
ابرهایم پر از باراناند، اما نمیبارم.
نه از ترس خیس کردن زمین،
از ترس اینکه کسی دستش را بالا نیاورد که بگوید: «بارانت را دوست دارم.»
من کسی هستم که جهان را با عینک رویا میبیند،
حتی وقتی این عینک بخار گرفته و دیدم تار شده.
گاهی در آینه، خودم را کوچک، بیرمق و غمگین میبینم،
اما گوشه ای از دلم میدانم هنوز زندهام…
چون هنوز میتوانم به یک صدا، به یک نگاه،
اینطور آرام و بیصدا دل ببندم.
نامت را نمیگویم،
اما شبیه بوی کتابی کهنهای…
که هر بار ورقش میزنم، آرامتر نفس میکشم.
شاید هیچوقت به آن خانه یا آن خیابان نرسم،
اما مسیرهای ذهنم همیشه به تو ختم میشوند.
زندگی شاید پر از فاصله باشد،
اما من هنوز ایستادهام،
با یک چمدان خیال،
و امیدی که هرچند کوچک،
لجوجانه زنده مانده…
دیگر تنها نیستم... مدتهاست با تو در خودم زندگی می کنم🤍